اینقدر این پرشین بلاگ کنده و گیره که علی رغم میل باطنیم عطایش رو به لقایش می بخشم

ممنونم بابت خدماتی که داد به هر حال

http://webdozd.blogfa.com/

حالا بعدا اینجا رو سر و سامون می دم

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦


بازگشت

می خوام باز بدزدم

شاید زودتر خسته شم شایدم نه

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦


ميس کال

تلفن وسيله مهمی در ارتباطات است...به همين دليل تلفن قادره ۷ صبح زنگ بزنه تا يک ايده جديدی از اون ور خط ارائه شه...

خيلی با ايده هاش شرمنده ام ميکنه. روزها ميگذره و من همچنان فکر ميکنم و افسوس ميخورم که چگونه اين ايده به ذهن خودم نرسيده بود؟! تا کنون!!!

من مشکلی با ارائه ايده ندارم...به خصوص وقتی آن ايده در هر چه نُرمال تر شدن زندگی من ارائه شده...و بعد فکر ميکنم چرا من نرمال نبودنم برای يک نفر اينقدر مهم است که وقتش به جای بارفيکس زدن بايد با بيدار کردن من در ۷ صبح يک روز تعطيل تلف شه؟!  

زمان:‌ ۷ صبح يک روز تعطيل ...و سرد پاييزی

مکان: زير لاحاف...خواب شيرين پاييزی ....سرزمين خيلی دور دور در حالی که يک درخت گلابی و تاب از دور پيدا ست

آلودگی صوتی :‌ زنگ تلفن

-آلوووو؟

*سلاااااااااااااااااااااام (در حال جيغ)...ديوار جان حالت خوبه؟

-خوبم...قربونت برم...چيزی شده؟ زلزله اومده؟

*نه...خواستم حالت رو بپرسم...خواب که نبودی؟ (۷ صبح روز تعطيل) 

-نه خواب که نبودم...خبرم دراز کشيده بودم...تو خوبی؟

* خوبم...راستی خواستم بپرسم تو پاپی نمی خوای؟ (۷ صبح روز تعطيل!!!) 

 -هان؟؟!!؟؟؟

* پاپی نميخوای؟ سگ نمياری؟(.....۷ صبح روز تعطيل)

-نه!!!!!!!!!!!!!!

*گربه چی؟ نمياری؟(نمياری!!! انگار من الان از زير لاحاف قراره گربه بيارم)

-نه!!!!!!

*گربه خيلی خوبه...چرا آخه؟ (۷ صبح روز تعطيل...حتی سيل هم بياد قرار نيست از خواب بيدار شم...حتی اگه گربه طول عمر رو زياد ميکنه من قرار نيست گربه بيارم...در ۷ صبح روز تعطيل )

-دوست ندارم...من تحمل خودم رو هم ندارم...

 *نه!!!!!! خوبه...(۷ صبح ....)

-چه اصراری داری؟ زياد اومده ميخوای قالب کنی؟‌

* نه...آخه داشتم به تو فکر ميکردم...بعد فکر کردم تنهايی...پاپی بياری از تنهايی در ميای‌!ْ(الهی من بميرم...برای خودم)

-!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!....

- ممنون که به يادم هستی...

*هميشه به يادتم (حتی در ۷ صبح روز تعطيل)

-فدات بشم...با اينکه مشکلی ندارم ولی مساله اينجاست که من با سگ و گربه آخه نمی تونم برم کوه و رستوران و پارک و سينما و شهر بازی بعد آبنبات چوبی بخورم... 

.......(کمی بيشتر دلم سوخت باسه اين همه مظلوميت و تنهاييم...و فکر کردم!!)

-ولی الان که فکر ميکنم بد نيست اگه ميمون بيارم...يک کم اون تو سر من ميزنه...بعد من تو سر اون ميزنم...آره...شايد ميمون بيارم...ميمون خوبه.  

*به هر حال خواستم حالت رو بپرسم

-من ازت ممنونم...

* روز خوبی داشته باشی

 

 

 

خود درگير رو هم لينک می کنم

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤


ادب مرد به ز دولت اوست

یک متخصص افغانی میگفت در زمان حکومت طالبان که همه روسای بیمارستانها از بین ملاها انتخاب میشدند یک روز ریس بیمارستان از من پرسیده:((تو چقدر درس خوانده ای تا دکتر شده ای))گفتم:((هفت سال دبستان سه سال راهنمایی چهار سال دبیرستان هفت سال طب عمومی چهارسال تخصص))گفت:((من نمیدانم رویهم رفته چقدر میشود))گفتم :((میشود بیست و سه سال))یک لحظه مکث کرد و بعد با تحقیر گفت:((خاک برسرت.خوب نصف همین را درس میخواندی ملا میشدی))

پ.ن:هرگونه شباهت بين اين داستان ومواردغير مشابه به شدت تکذيب ميشود.(موارد مشابه علی القاعده بايد شباهت داشته باشند

 

 

يرقان رو شايد لينکش کردم

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤


 

اينو بخونين در مورد شجريان

مطمئنم جالبه براتون

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤


 

نتایج انتخابات

 

اين رای گيريه اين بغله

گزينه هاش رو بيشتر برای تست نوشتم که ببينم اصلا کار می کنه يا نه ديگه حسش نبود ترتيبش رو بچينم درست

اينايی رو هم که به خودشون رای دادن نمی دونم خودخواه بودن يا معتمد به نفس!

به هر حال من که به خودم رای دادم ولی راست ترش  رو بخواين دلم می خواست چه گوارا باشم

همچين نمی شناسمش ولی دوس داشتم

تا چند روز ديگه عوضش به روزش می کنم باز

سوژه ندارم هنوز

ممنون از ۱۵/۲۰ نفری که هر روز حتی روزای آپ ديت نشده هم کانتر ما رو صفا ميدن

يا حق

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤


حکايت کرده اند

نمي دانم كجا و از زبان چه كسي خواندم كه نوشته بود چند دهه پيش يك راننده تاكسي بوده كه وقت مسافركشي داشته با مسافرانش حرف مي زده و مي گفته كاسه آشي دارم كه هر روز مي آورم با خودم توي تاكسيم و آن را مي خورم و به همين راضيم و خدا را شكر .. كه ناگهان يكي از مسافران عقب ماشين پس گردني محكمي بيخ گردنش خوابانده كه خاك بر سرت آخر يك كاسه آش هم شكر كردن دارد؟!

 

حكايت من است. دلخوشي هاي كوچك زندگي كه روزهايم را با آنها سپري مي كنم گاه بي اندازه حماقت بار مي شوند.

 

 

آهو روزنگار هايه يه زنه

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤


چو سو فس يا اس ام اس

 

بزگترين ضد حال اين جند ساله اين بود که :

تو کفه زنگ زدنه کسی باشی صبح تا شب موبايلت دستت باشه

 ساعت ۳ شب به عر عر بيوفته تو هم با ۱۰۰۰ اميد شيرجه بری رو موبايل

 بعد ببينی SMS اومده <<وبلاگم آپ شد سر بزنيد نظر يادتون نره >>

 اونجا بود که از تهه معدم گفتم تو روحه تو او  وبلاگت ريدم

 

پی اس : بيا با هم ازدواج کنيم فوقش خوشبخت نمی شيم طلاقت می دم

يواشکی۲:گاوه ما شير نمی داد ماشاا... به شاشش

 

 

بالاخره کم نيستن ادمايی که مثل ما مشکل داشته باشن / نمونه بارز يه قاطی کرده عين من رو می تونين تو پوريا پيدا کنين

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤


 

معادل فارسي وبلاگ توسط فرهنگستان زبان و ادب فارسي تصويب شد. متن نامه فرهنگستان به شرح زير است: ايراني عزيز خارج از كشور....فرهنگستان زبان و ادب فارسي، واژة web را به خاطر كوتاهي (يك سيلابل يا هجا) و نيز جاافتادگي و كاربرد فراوانش، به همان صورت پذيرفت، درست مثل پست، بانك تلفن و اينترنت. اما براي تركيبات اين كلمه معادلهايي به شرح زير به تصويب رساند: Web-based وب‌بنياد، webber وب‌باز، وب‌كار، webbing وب‌بازي، وب‌كاري، web com وب‌بين، web caster وب‌پخشگر، webcasting وب‌پخش، web hosting ميزباني وب، weblog وب‌نوشت، webloggerوب‌نويس، weblogging وب‌نويسي، web master وب‌دار، web mastering وب‌داري، web page صفحة وب، web site وب‌گاه، web surfingوب‌گردي و web TV وبيزيون با آرزوي موفقيت گروه واژه گزيني

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤


افتضاح

دستمو رو گلوم گذاشتم...شيرين يکی دو ساعت گريه ميشد...پشت سرم نشسته بود...نمی ديدمش...داشت با انار به قول خودش حال می کرد...سرم درد می کرد...دراز کشيدم و چشمامو بستم...يه مدت که گذشت فکر کردم اومده ببينه خوابم يا نه...صدای نفسش نزديک شده بود...چشمامو باز کردم...نيشش باز بود و انگار داشت می خنديد...با ابروش به انار اشاره کرد که نگاش کنم...آروم يه شکاف روش زد...چاقو هنوز تو شکاف بود ...انار رو اورد نزديک صورتم و چاقو رو در اورد...آب انار پاشيد رو صورت و لباسم...سرشو اورد نزديک گوشم و گفت:جرات داری زر بزن!

***

رفته ايد بی معرفت ها...من ماندم و اين هم خانه ديوانه

گلو درد مزمن گرفته ام...اوايل صدايی بود ...آن هم زياديمان بوده گويا!

 

يه پا لب گور

 

 

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤


پيرمرد

اسم ميدان را گفتم ! آرام نگاه داشت ! سوار شدم . متوجه چيزی نشدم !

کمی جلوتر نفر بعدی هم سوار شد . مسافر ميگفت از اينکه سوار ميکنند و هنوز مانده به مقصد پياده اش ميکنند و ميگويندش راهی نيست باقی اش را پياده برو !

پيرمرد هم به مسافر حرفهايی ميزد که درست نيست و درست چيست !

کم کم توجهم را جلب کرد . همانطور که سرم پايين بود و ادای چرت زدن را در مياوردم دو مسافر ديگر نيز سوار شدند . يکی پير و يکی جوان بود .

پيرمرد فرمان به دست گفت : قديم ميگفتند هر که از پل بگذرد خندان بود . اما الان بايد گفت هر که از پول بگذرد خندان بود !

نگاهش کردم ! ساده بود . چهره ای آرام و بيغرور داشت . خوشم آمد شبيه پيرمردی آشنا بود !

دوباره سرم را پايين آوردم و سعی کردم مشغول گوش کردن شوم که پيرمرد مسافر امان نميداد . حرفهای مفت و جفنگش را در غالب تاييدات حرف پيرمرد به زور به خوردمان ميداد .

بدم نميامد خفه شوی جانانه ای بگويمش !

کمی گذشت تا از همان زير آرام و دفعی پرسيدم : پولدار خندان نيست ؟

شروع به جواب دادن کرده بود که بازهم پيرمرد مسافر شروع به افاضات کرد !

اما لابه لايش ديدم که پيرمرد از حق ناس ميگفت و اينکه رعايت کردنش درست است . گفت : امروز برای اکثر انسانها حق ناس کردن ( فکر کنم منظورش خوردن حق مردم بود ! ) مثل اتوبان فراخيست که در آن يک اتومبيل هم نيست ! اما .............. دوباره حرفهايش لابلای اراجيف مسافران گم شد !

دقايقی چند گذشت و باز آرام گفتم : بدون پول مشکل است حاجی جان ! مشکل

با همان آرامش گفت : بله البته ! مشکل است . اما قناعت کردن مثل يک قصر بزرگ ميمونه .............

اين بار حرفهای پيرمرد لابلای اراجيف ذهن خودم گم شد !

بلافاصله پرسيدم : درست ! اما مسئوليت چی ؟ ( منظورم ازدواج بود ) خيلی خوب منظورم رو فهميد !

گفت : بله مسئوليت . البته مسئوليت درست است ! ( باز ذهنم گم شد ) فقط ميشنيدم که از بار مسئوليت ميگفت.

باز شنيدم : بله ! اما پيش از پذيرفتن مسئوليت بايد ببينيم ميتونيم زير بار اين مسئوليت بريم يا نه ! نبايد مسئوليتی که از عهده اش برنميايم رو برای خودمون درست کنيم ! مثل اين ميمونه که من ميدونم نميتونم مسافرهام رو به مقصد برسونم اما سوارشون ميکنم !

نه نبايد سوارشون کنم . شايد يکی باشه بتونه سوارشون کنه به مقصدشون برسونه ! بسيار بهتر از من !

نزديک ميدان رسيده بوديم . لابلای اراجيف مغزم شنيدم که ميگفت : مستقيم ميروم !

اما کار زياد داشتم . به سختی دل کندم . تشکر کردم و کرايه را دادم و پياده شدم .

 

 

سی مرغ در آتش از اسمش می تونين حدس بزنين که زيباست

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤


هوالنور

 

 

گفت: بالاخره تموم شد!

گفتم: چی؟

گفت: زندگی

گفتم: چی؟!

گفت : چیه؟ ترسیدی؟

گفتم : من هنوز خیلی کار دارم که باید انجام بدم.

گفت : شرمنده! فرصت نیست.

گفتم : چی چی رو فرصت نیست؟ من کلی برنامه برای خودم ریخته ام. نمی تونی همین طوری برنامه هایم رو خراب کنی.

گفت : تو قرار بود همیشه آماده باشی.

گفتم : آماده چی؟

گفت : سفر!

گفتم : من نمی تونم بیام.

گفت : قرار نیست تو تکلیف تعیین کنی.

گفتم : درسم ... کارم ... پدر و مادرم ... کتاب هایم ... دلبستگی هایم ...

گفت : قرار نبود دل ببندی.

گفتم : ولی بستم.

گفت : دل بکن!

زانوهایم خم شد. نشستم. زار زدم و گفتم : نمی تونم ... نمی تونم ...

گفت : می دونی کجا می خوای بری؟

گفتم : حتما جهنم!

گفت : حتما؟ یعنی این قدر بدی؟ شاید هم به رحمت اونی که منتظرته ایمان نداری، هان؟

عاجزانه نگاهش کردم. تا به حال این قدر مستاصل نشده بودم.

گفت : تو که همیشه لاف می زدی  دنیا برایت زندانه. چی شد؟ چرا خودت رو از این زندان خلاص نمی کنی؟

گفتم : دلم می خواد اما ...

گفت : فرصت رو از دست نده ... بپر!

گریه ام گرفت. نگفتم که پرهایم رو چیده اند تا پرواز رو فراموش کنم. نگفتم که به هوای دانه اسیر قفس شده ام. نگفتم که چند وقتی است آسمان رو ندیده ام. نگفتم که حس پرواز رو گم کرده ام.

 

 

صدا را می شنوی؟

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤


مينيمال

رهگذر کنار مرد فلج ايستاد.نگاهی به کاغذ روی زمين انداخت.سيگارش را روی پای مرد خاموش کرد.با خودش گفت:راست ميگه...فلجه!

و يک پنج تومانی روی کاغذ انداخت!

 

 

لذت خوندن آبی تر از آبی رو از دست ندين

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤


بررسی برری

 

سوار تاکسی می شه می گن : همین بغل ها پیاده می شم جیییگررررررررر!

 

تو خیابون راه می ری پشت سرت می گن : یادم رفته بید امروز کلاس داشته  بیدم!

 

تو کلاس نشستی یهویی گاگول ترین شاگرد کلاس(که بچه ها به لقب هژیر مفتخرش کردن!!!!) یهویی می گه : پول وده .پول زور وده!

 

بقال (همون سوپر مارکتی ) می گه :  برو بچ  ووی گولنج سایه ات سنگین شده  جیگر!

 

با دوستت قدم می زنی و وسط بحث خیلی پیچیده   می گه : نه و فهمه ،هیچ نه و فهمه!

 

یا یه دختر که تا قبل از پخش این سریال به ظرافت طبع ولطافت رفتار  معروف بود

پشت تلفن می گه : آقا بچه ها می گن چرا  کوه نمی خوای بیای ها ها ها !

 

یارو وقتی می بینه که اشتباه بهت زنگ زده می گه: خدایا توبه(با لهجه اون طغرله)!

 

در جواب سوال درسی استادت بگه :ای که الان گفتی یعنی چه!!!؟

 

 و.....

 

 دیگه دارم حالم به هم می خوره از این ملت مشنگ همیشه در صحنه.

دارم کم کم به این نتیجه می رسم که ملت ما مغزهاشون مثل یه موم ذوب شده است که منتظرن یه قالب بیاد در سریع ترین فرصت ممکن و بدون کوچکترين فکر به شکل اون قالب در بیان .

 

 یعنی اثر گذاری یه سریال اینقدر زیاده که همه استیل زندگی و حرف زدنشون رو

فراموش کردند؟. ای زاغارت .صد رحمت به طوطی که کار تقلیدش از اين ملت بهتره .

 

و جالب ترین قسمت داستان اینه که انتظار دارن به میمون بازی ناشیانه شون بخندی و هنرشونو تحسین کنی !

 

 

(حالا کار ندارم این برنامه  بد آموزی داره یا نه؟.یا اینکه بعضی وقتا تیکه های کلفت هم بار بعضی ها می کنه .یا اینکه یه برش از جامعه ایرونی می دونم . و باز اعتقاد دارم قسمت های انتقادیش ، قول مرحوم گل آقا سوفافه.)

 

 اما می دونم وقتی پرویز صییاد ها و اون نسل غول طنز پرداز هنرمند را  ناجوانمردانه از خودمون روندیم . مهران مدیری(که به نظر من بین داشته های  فعلی طنزی ما یک نابغه است ) حق داره که یکه تاز عرصه طنز این مملکت بشه .

 

 

SHINE ON YOU CRAZY DIAMOND هم بشره روشنفکريه

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤


داستانک

از زبان و در "دام زبان" افتادن

  

قرار بود کسانی که همه شاعر و نویسنده بودند، جمع شوند و از میان خودشان عده ای را انتخاب کنند. آنها مطمئن بودند که کس دیگری غیر از خودشان نمی نویسد!

پیرمردی را پشت میز نشانده بودند تا وقتی کسی وارد می شود، نامش را بنویسد و در گردونه بیندازد.

هر کس وارد می شد، گلوله ی کوچکی می شد و در گردونه می افتاد. پیرمرد زیر لب می گفت:

"شاعر از زبان افتاد

نویسنده هم در دام زبان افتاد...."

و همه یکی یکی در گردونه می افتادند. 

 

 

ادبی سياسيه اينجا زندگی ست

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤


مبهم

دنبالشم!

دنبال چی؟ دنبال کی؟

هنوز خودم هم نمی دونم. چيه که مانع خوشبختيمونه؟ چيه که باعث می شه از زندگيمون لذت نبريم؟

هميشه منتظرم...منتظر يک اتفاق، يک معجزه، شايدم يک معجزه گر!

انرژی رو بايد از يک جايی بگيرم، بايد يک جوری بگيرمش! اما از کجا؟ از کی؟

زندگی يکنواخت شده، حتی آدماش هم يکنواخت شدن، حتی ورود يک آدم جديد هم دردی رو دوا نمی کنه، چون اون هم بعد از يه مدت به چرخه يکنواختی می پيونده و همه می يفتن تو يه loop بی نهايت. يک حلقه while ی که شرطش هيچ وقت اتفاق نمی يفته مگر اينکه يه system errorحسابی( مثل تقسيم بر صفر!) از حلقه خارجش کنه!

 

 

چقدر قشنگ توصيف کرده تاس جادويی روزای منو

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤


عاشق بی معشوق

يک ساعت تو ترافيک بودم تا خودمو از سر کار برسونم جردن . با شتاب از پله های راديو لوژی بالا رفتم و وارد شدم . سالن انتظار خلوت بود . با خوشحالی رفتم سمت خانم منشی و يه لبخند گنده زدم و مؤدبانه عصر بخير گفتم . همونطور که داخل کوله پشتیمو دنبال دفترچه بيمه ام می گشتم گفتم وقت گرفتم برای سونوگرافی .  يه بار ؛  دو بار ؛ سه بار .... خرت و پرتای کيفمو زير و رو کردم اما دفتر بيمه رو پيدا نکردم . اين بار با يه لبخند کج و کوله گفتم انگار دفترم رو جا گذاشتم . به دوست زنگ زدم . با خنده گفت : عاشقارو می گيرن !‌ دفترت توی کمد جا مونده . 

آخه عاشق بی معشوق چه فايده داره ؟ بازم آش نخورده و دهن سوخته .

 

 

روز تکراری فک می کنم بشه گفت  روز نويس های نويسندش

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤


افاضات نه‌‌چندان سياسی

 

آقا بنده خورشت قرمه سبزی بد را به پيتزای خوب ترجيح نمی‌دهم. همچنين بوی گند بعضی از پنيرها را به مزه احتمالن خوبشان نمی‌بخشم. این بدن که حداکثر شصت سال کارایی مثمر خواهد داشت لازم نیست تمام پنیرهارا تجربه کند.
آقا به نظر بنده ملی گرایی هم‌چون‌ مذهب گرایی، زمين حاصل‌خيزی برای کشت فاشيسم است.
راستی دقت کرده‌ايد که اين دمکرات‌های آمريکا چقدر شبيه اصلاح‌طلبان خودمان هستند؟
- وجود هر دو وابسته به نظام موجود است.
- هردو دستی در قابلمه دارند و فقط در جهت حفظ منافع خود قدم بر‌ميدارند.
- تمام باسوادها را دور خود جمع کرده‌اند اما از پس بيسوادان در راس قدرت برنمی‌آيند.
- هردو زبان مردم را نمی‌فهمند و يا نمی‌خواهند که بفهمند.
نه اين خوبه، نه اوشون، لعنت به هردوتاشون.
 
 
از رک گو دامت برکاته

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤


 

چند وقتی بود وبلاگ زده شده بودم اينايی رو هم که اين چند روز اينجا ديدين برای خالی نبودن عريضه بود / سعی می کنم تو روزای آينده نه بيشتر از اين ولی بهتر از اين مطالبی رو جمع اوری کنم

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤


به نام او

 

يک نامه بی نشانه هم کافی بود

يک بيت ز يک ترانه هم کافی بود

شايد به عيادت دل بيمارم

آوردن يک بهانه هم کافی بود

 

آن نامه بی نشانه هم پيشکشت

تک بيت همان ترانه هم پشکشت

تنها لب بام خاطراتم بنشين

برچيده يک دو دانه هم پيشکشت

 

 

وه که چقد لذتناک شدم از اين شعره صید گشتن خوشتر از صیادی است

  
نویسنده : محمد جعفر جعفری ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤